تبليغاتX
عشق جاودان
عشق ارزشمند من
 تا گل هیچ

تا گل هیچ

 می رفتیم و درختان چه بلند و تماشا چه سیاه
راهی بود از ما تا گل هیچ
مرگی در دامنه ها ابری سر کوه مرغان لب زیست
می خواندیم بی تو دری بودم به برون و نگاهی به کران وصدایی به کویر
می رفتیم خاک از ما می ترسید و زمان بر سر ما می بارید
 خندیدم : ورطه پرید از خواب و نهان آوایی افشاندند
ما خاموش و بیابان نگران و افق یک رشته نگاه
 بنشستم تو چشمن پر دور من دستم پر تنهایی و زمین ها پرخواب
 خوابیدم می گویند : دستی در خوابی گل می چید

سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 26 مرداد1386  |
 زمستان

 زمستان 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

م.امید

|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه 20 مرداد1386  |
 ٍٍسکوت

سکوت

 

دلا شبها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد

فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 19 مرداد1386  |
 هـــــواي گريــه

هـــــواي گريــه

 

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

 

ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من


نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من

 

ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من

 

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

 

 

<<سیمین بهبهانی>> 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 19 مرداد1386  |
 
شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است...

  از کنارم میگذری

           اب نمی شوی

                        من شمع کوچکم و تو

                                                    کوه یخ 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 29 خرداد1386  |
 <<جاودان من>>

<<جاودان من>>

مدتی است که دلم از این جا ماندن خسته شده است...دربندم با ترس هایی که شاید کودکانه اند.

گاه می اندیشم اگر سرنوشت نام تو را با رفتن نوشت،آرزوی زفتن تو را شاید دلم با ستاره ها می گفت!

چرا که نگاه پر از تردیدت لحظه ای رهایش نمی کند.

گاه زخم هایی هستند...که هیچ گاه رنگ بهبودی را نمی بینند...!
گاه درد هایی هستند که به راستی ..دردند..!

و گاه حتی آنقدر زیادند که دست زمان همنمی تواندپاکشان کند..!

چه زیبا بود روزگار ما...

یاد آن وقت هایی که اگر اشکی بر گونه هایت بود با دستان من پاک می شد...

اگر ترسی بود با هجوم من بیرنگ می شد...!

و من دستان تو را در تمام این سال ها در دست داشتم...اما هنوز هم از تو...لبریز می شوم...!

به یادت هست که چگونه مرا فریفته ی زندگی طنین اندازت می کردی...؟!

من که حالا اسیرم در زندگی که تو به آن پشت کردی...!

به یادت هست خواب های مرا که چگونه با چهره ی زیبای تو دلپذیر می شد؟!

و صدایت که در من دیوانگی را به دنبال داشت...!

گاه زخم هایی هستند...که هیچ گاه رنگ بهبودی را نمی بینند...!
گاه درد هایی هستند که به راستی ..دردند..!

و گاه حتی آنقدر زیادند که دست زمان همنمی تواندپاکشان کند..!

چه زیبا بود پیش از این روزگار ما...

یاد آن وقت هایی که اگر اشکی بر گونه هایت بود با دستان من پاک می شد...

اگر ترسی در چشمانت بود با هجوم من بیرنگ می شد...!

و من دستان تو را در تمام این سال ها در دست داشتم...اما هنوز هم از تو...لبریز می شوم...!

چه بیهوده تلاش می کردم تا به دلم بفهمانم که تو رفته ای....

اما جاودان من گرچه هنوز هم یادت همراهیم می کند..اما...در تمام این راه همیشه کوله بارم پر از تنهایی بود!!!

                         <<بر اساس شعر جاودان من از اوانسنس>>

                                                                                 <<سمانه>>

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386  |
 
اگه یه کاغذ داشتی روش چی می نوشتی؟؟؟
|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 8 فروردین1386  |
 

دکتر علی شریعتی

چه غم انگیز است عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت !!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هدیه

دیشب به مهمانی نور رفتیم 

جای شما خالی

همه با سایه های خودشان آمده بودند

سایه هایی کمرنگ

سایه هایی پررنگ

زنبیل ها شانه به شانه هم گره خورده بود

و سایه ها..

کسی میان زنبیل ها گل می کاشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غرور

يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.

شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.

برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .

ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 6 فروردین1386  |
 زهر شیرین

                  زهر شیرین             

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
 به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو ش یرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
 نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرمگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
 چه غم دارم که این زهر تب آلود
 تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگام درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به نکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگی است

<<فریدون مشیری>>

 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 6 فروردین1386  |
 

 

آن هنگام که خدا را صدا  زدی این گونه باید باور داشته باشی که

 آنچه را که از خدا خواستی در پشت در است و تو می توانی آن را

 برداری

دوست عزیز هدف وسیله را توجیه نمی کند.برای رسیدن به هدفتان سعی و تلاش کنید.اما در عین حال مراقب باشید حق کسی را پایمال نکنید.وقتی به هدف رسیدید خدا را شکر گویید.کسانی که آفتاب را به زندگی دیگران ارزانی می دارند خود نیز از آن بی بهره نم مانند.هیچ گاه بر خودتان سخت نگیریدآنگاه در می یابید آسان گرفتن خود به خود آسانی می آورد. گرچه زندگی با درد و غم همراه سات اما مسیرآن از شادمانی های بسیار می گذرد. اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتید تکه های سالم آن را برگیرید و به راهتان ادامه دهید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی احساس ترین کلمه " بی تفاوتی" است ... مراقب آنباش.

 دوستانه ترین کلمه " رفاقت " است... با ان رفیق باش 

 زیبا ترین کامه " راستی "  است... با ان روراست باش

 زشت ترین کلمه  "دورویی " است... با ان یک رنگ باش


 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 5 فروردین1386  |
 پرواز

پرواز۱

هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!

باد را بر شانه های خود احساس کن...!

برای یک لحظه تمام جهان می تواند بایستد...!!

گذشته ات را رها کن...!!

آیا این فریاد را می شنوی..؟

آیا آن را درون روحت حس می کنی...؟

آیا می توانی به این اشتیاق اعتماد کنی..

و همه چیز را زیر نظر بگیری...؟

پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...

تو می توانی بدرخشی...

فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..

و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!

تمام نگرانی هایت را ...در جایی رها کن...!

رویایی را پیدا کن که می توانی از آن پیروی کنی...

به چیزی برس..زمانی که هیچ چیز باقی نمانده...!

و زمین حس پوکی می کند...!

آیا این فریاد را می شنوی..؟

آیا آن را درون روحت حس می کنی...؟

آیا می توانی به این اشتیاق اعتماد کنی..

و همه چیز را زیر نظر بگیری...؟

پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...

تو می توانی بدرخشی...

فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..

و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!

و زمانی که دلتنگی و حس تنهایی می کنی...

و می خواهی فرار کنی...

به خودت اعتماد کن و تسلیم نشو....

تو خودت را بیشتر از هرکسی می شناسی...!!

هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!

باد را بر شانه های خود احساس کن...!

برای یک لحظه تمام جهان می تواند بایستد...!!

گذشته ات را رها کن...!!

پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...

تو می توانی بدرخشی...

و پرواز را آغاز کن...!

فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..

و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!

هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!

۱)ترجمه شعر پرواز از هیلاری داف!!

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 1 فروردین1386  |
 در آغوش خورشید
در آغوش خورشید

آسمان آن شب تاریک بود.خیلی خیلی تاریک.ماه پشت ابرهای سنگین زمستان پنهان شده بود.کوچه خلوت و دیوارهای خیسش تنها همدمشان بودند.

صدایی آمد.کسی پای به درون خلوت کوچه گذاشته بود.دیوارسرک کشید. دختری تنها سر در گریبان فرو برده گام بر می داشت.صدای پایش را کوچه می شنید.دخترک ایستاد.شانه هایش از حمل کوله بار خالیش خسته ودستانش یارای تحمل ان همه ترس را نداشت! به آسمان نگریست. خبری از ماه نبود نفس هایش سنگین شده بود! ریه هایش با ترس اشنا نبودند و نمی توانستند آن را استنشاق کنند.

 تنها بود. تنهای تنها!

 باز به آسمان نگاه کرد.گویی منتظر چیزی بود.هیچ وقت به ترس اعتقاد نداشت.تنهایی را نمی فهمید .تاریکی را نمی دید و حالا به یک باره درگیر شده بود. دوروبرش را نگاه کرد.به دنبال چیزی بود.چیزی که ازکودکی نداشت.حس می کرد که ان را اینجا و در خلوت این کوچه عاقبت خواهد یافت! لبریز از التماس بود. آسمان بی ماه را قبول نداشت.

 باز به تاریکی خیره شد.قدمی برداشت.به دیوار نمناک نزدیک شد.چیزی عجیب درون آن تاریکی می دید.چیزی که دیوار و کوچه نمی دیدند.ناگهان برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.جنبش چیزی را پشت سرش حس کرد وحشت عاقبت او را به ستوه اورد و صدای هق هق دردناکش سکوت سرد کوچه را شکست !

تکیه بر دیوار شب کرد!به نور نیاز داشت ماه نبود. به یک باره ایستاد.فریادش دل کوچه را لرزاند! نام کسی را برد که تا به حال نبرده بود. کوچه اشک ریخت پا به پای دخترک! به حال تنهایی او و بی تابیش برای وحشتش و برای همه چیز او!

 دخترک هر دو دستش را سوی آسمان گرفت. بی چیزیش را نشان می داد. دیوار صداها و فریادهای دخترک را می شنید. می شنید که دخترک از تنهایی می گوید.از درد و رنج.از جدا بودن و جدا زیستن.از کسی تقا ضایی می کردو در خواستی داشت و از یافتن می گفت.

دخترک دوباره فریاد کشید و هق هقش بلندتر شد!کوچه به حالش دل سوزانید.شب اما خبر داشت.درد دختر را می دانست به یک باره خود را تنها و بی حامی دیدن درد اسانی نبود.این حال دخترک بود.او که فریادش هر لحظه بدتر می شد...گویی که اگر فریاد نمی کشید از ان برزخ رهایی پیدا نمی کرد!

دوباره نامش را برد!باد وزید!سرما را احساس کرد دیگر نه او را رمغی برایش باقی نمانده بودتا به شیون ادامه دهد!روی زمین سردبرهنه نشست!هنوز اشک می ریخت!باد وزید!شب ابرهارا جابه جا کرد! ماه از پشت انها سرک کشیددخترک چشم سرد ماه را دید ایستاد.عاجزانه به ماه چشم دوخت!

فریادی کشید.ماه فهمید که دخترک التماس می کندو از او می خواهدکه نرود و تنهایش نگذارد!ماه صورت خود را به نظاره گذاشت و خود را به دختر نشان داد دخترک هر دو دستش را دراز کرد می خواست ماه را بغل کند!نور می خواست. روشنایی می خواست.

ماه چیزی زمزمه کرد!دخترک ناباورانه به او خیره شد!کوچه هم شنید!و لبخند زد!دیوار شاد شد! شب اما کوله بارش را می بست و ماه هم! به عقب نگاه کرد.داشت می امد!دوباره به دخترک نگاه کرد.منتظر بود.ماه چیزی گفت و همراه شب رفت!

دخترک اما شادمان به راه آسمان چشم داشت و عاقبت آن را دید!خنده ای از سر شادی کرد.

او آمد.بزرگ بود و پرنور.گرم بود و روشن...حرارتش تن شب زده ی دختر را ذوب می کرد!کوچه و دیوار لبخند زدند.دیگر نه تنها بود.نه تاریک و نه پر از وحشت. انچه را می خواست یافته بود!!!!

 دخترک نشست!خورشید را در آغوش داشت.

                                                سمانه...!!

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 28 اسفند1385  |
 کوچه

کوچه

 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

<<فریدون مشیری>>

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 28 اسفند1385  |
 
روح خداوند را كه در وجود تمام ما حاضر است،

مي توان به پرده سينما تشبيه كرد.

روي پرده اتفاق ها مختلفي روي مي دهد مردم عاشق مي شوند،

گنج هايي پيدا مي شوند، وسرزمينهاي دوردستي كشف ميشوند.

هر فيلمي كه نمايش داده مي شود،پرده همواره همان است.

اهميتي ندارد اگر اشكها ريخته مي شوند و خونها جاري مي شوند،

زيرا هيچ يك نمي تواند سپيدي پرده را لكه دار كند.

عينآ مثل پرده سينما، خداوند پشت هر رنج و شادماني

   زندگي انسان ها وجود دارد  وقتي فيلم تمام مي شود،

                             مي توانيم آنرا ببينيم.....       

                                                                      مكتوب(پائلو كوئيلييو)

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
 

اینم چند تا اس ام اس شاید خوشتون بیاد:

دیروز : از پذیرفتن خانم های بدحجاب معذوریم!!! امروز: از پذیرفتن خانم ها، با  «

شلوار کوتاه معذوریم!!! فردا : خواهشا با شلوار وارد شوید

..................................................................

امیدوارم در این سال جاری پله های ترقی را یکی یکی طی بکشید «

..................................................................

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره . دومین کسی رو که میای  «

دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه

..................................................................

 

یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران بار برای  «

بوسیدن قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر

قدمگاهت بوسه میزنم.

..................................................................

 

مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا اب شیرین شود  «

..................................................................

 

 

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی... «

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

..................................................................

عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم: تا تورو  «

دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم اونم

منو تنها گذاشت و رفت... ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم موندو هم

دم و مونسم شد

..................................................................

 

خدا هیچوقت از تو سئوال نمی کنه که چه نوع ماشینی رو روندی؟ اما حتما از تو خواهد  «

پرسید که چند نفر رو که وسیله نداشتند به مقصد رسوندی؟

..................................................................

 

نه!نرو!صبر کن قرارمان این نبود باید سکه بیندازیم اگر شیر آمد:تردید نکن که دوستت  «

دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بیندازیم اگر دوستت

نداشتم.....آن وقت برو

..................................................................

 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
  لحظه ی دیدار و دریچه ها

         لحظه ی دیدار    

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است...!

                                  <<اخوان>>

********************************

                 دریچه ها

 ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز اینده
 عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
 بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
 کنون دل من شکسته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد...!

                                             <<اخوان>> 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
 ضربه های تیشه...
ضربه هاي تيشه زندگي را
بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛

به خاطر بياور که
زيبايي شهاب ها

از شکستن قلب ستارگان است

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزشتره؟چون لبخند رو به هرکسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
 سال نو مبارک!!

سلام به همه ی اونایی که میان و نظر یادشون نمی ره ما یعنی من و سمانه پیشاپیش عید رو به همه ی شما تبریک می گیم و امیدواریم امسال سالی سرشار از سلامتی٬ موفقیت٬ سربلندی و شادکامی برای همتون باشه و قلب بزرگتون همیشه پر از عشق و محبت...


|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 25 اسفند1385  |
 خدا را شکر...

خداراشکر میکنم...

- خداراشکرمیکنم که هرروزصبح با صدای ناهنجاربلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدارمیشوم این یعنی من هنوز زنده ام.

- خداراشکرکه گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم میآورد که اغلب اوقات سالم هستم.

- خداراشکر که رئیسم خیلی بداخلاق است.این یعنی شغل و درآمدی دارم.

- خداراشکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است،این یعنی او درخانه است و درخیابانها پرسه نمی زند.

- خداراشکرکه پرداخت شهریه دانشگاه پسرم به تعویق افتاهده است این یعنی پسرم تحصیل میکند وبیکار نیست.

- خداراشکرکه باید روزی چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم.این یعنی آنها زنده اند.

- خداراشکرکه باید خرید روزانه کلی راه بروم،این یعنی من توان راه رفتن دارم.

- خداراشکرکه باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.

- خداراشکرکه خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی میکند این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

- خداراشکرکه این همه شستنی واتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

- خداراشکر که لباسهایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

- خداراشکرکه درپایان روزاز خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کارکردن دارم.

- خداراشکرکه سروصدای همسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.

- خداراشکرکه باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.

- خداراشکر امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شدو خیلی معطل شدم این یعنی من اتومبیلی دارم.

- خداراشکرکه شب تا صبح از بیقراریهای نوزادم،نمی توانم بخوابم این یعنی فرزندی دارم.

- خداراشکرکه می توانم ریخت و پاش های همسرم و فرزاندانم را ببینم این یعنی من نابینا نیستم.

- خداراشکردهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف میکند این یعنی لال نیستم.

- خداراشکرکه من در سختی و آسانی شکرش را به جا میآورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم.

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 25 اسفند1385  |
 هست و نیست...

نیستیم…

 

به دنیا می آییم،

 

عکس یک نفره می گیریم!

 

بزرگ می شویم،

 

عکس دو نفره می گیریم!

 

پیر می شویم،

 

عکس یک نفره می گیریم…

 

و بعد

 

دوباره

 

 باز نیستیم…

کسی می داند  چرا ؟

دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين...

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 25 اسفند1385  |
 

خدا هست.....

پسر بچه ای می خواست خدا را ملاقات کند . او فکر کرد خدا در دوردست زندگی می کند و بنابراین سفر درازی در پیش دارد . چمدان خود را بست و راهی سفر شد .
پسر بچه در راه با پیره زنی را ملاقات کرد . پیرزن در پارک نشسته بود و به کبوتر ها نگاه می کرد . پسر بچه کنا او نشت و چمدانش را باز کرد . از درون چمدانش نوشابه ای را بیرون آورد و خواست آن را بنوشد که دید پیرزن نگاهش می کند . برای هیمن نوشابه خود را به پیرزن تعارف کرد .
پیرزن نیز با سپاسگاری فراوان پذیرفت و به پسر بچه لبخند زد . لبخندش به قدری زیبا بود که پسر بچه تصمیم گرفت دوباره آن را ببیند . بنابراین کیک خود را هم به پیرزن داد . بار دیگر لبخند بر لبان پیرزن نقش بست . پسر بچه شادمان شد . آن دو تمام عصر را آنجا نشستند خوردند و خندیدند اما هرگز کلمه ای نگفتند .
هوا تاریک شد پسر بچه تازه فهمید که چقدر خسته است بنابراین تصمیم گرفت به خانه برود . اما چند قدم بیشتر دور نشده بود که برگشت و پیرزن را بغل کرد . پیرزن چنان لبخندی زد که پسر بچه تا به حال در عمرش ندیده بود . پسر بچه که به خانه رسید مادرش از چهره شاد . خندان او متعجب شد . برای هیمن پرسید : چه چیزی تو ار این قدر امروز خوشحال کرده است ؟ پسر جواب داد من با خدا غذا خوردم اما بیش از این که مادرش چیزی بگوید ادامه داد : می دانی چیه ! او زیباترین لبخندی که در عمرم دیده بودم به من زد .
از آن سو پیرزن در حالی که سرشار از شادمانی بود به خانه اش بازگشت . پسرش که از آرامش خاطر مادرش متعجب شده بود پرسید : مادر چه چیزی تو ار امروز این قدر خوشحال کرده ؟ پیرزن پاسخ داد : من با خدا غذا خوردم . ام پیش از آن که پسرش چیزی بگوید ادامه داد : می دانی ! او جوان تر از آن بود که من فکرش را می کردم

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 24 اسفند1385  |
 از دوست داشتن

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

                                                    فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 24 اسفند1385  |
 

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

پروفسور حسابي

 از زندگي        هر آنچه لياقتش را داريم    به ما مي رسد         نه آنچه آرزويش را داريم   اگه چشمات پرسيد.... بگو نديدمش!   اگه گوشت پرسيد.... بگو نشنيدمش!                             اگه دست هايت لرزيد....  بگو از سرماست!                            اگه پاهايت سست شــــــــد ..... بگو از ضعفه!   اما اگه دلت ريخت به خـــــــــــــــــــودت دروغ نگو.........                

------------------------------------------------- 
با آنان که در زمينند،                                         

                                   
"مهرباني کن"؛                                             
تا آنکه در آسمانهاست،                                      
با تو مهرباني کند.                                          
--------------------------------------- 

هميشه آنان که از خدا حاجت و درخواستي دارند و ازو همواره چيزي
ميخواهند بسيارند ولي آنان که خود خدا را ميخواهند نايابند و اندک.
يادمان باشد
فقط از خدا بخواهيم
و از خدا ، فقط خدا را بخواهيم
زيرا از خدا ، غير از خدا را خواستن ، کم خواستن است

محبت

نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
 شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم                             

                                                          مریم حیدرزاده     

*******************************************

کوچک باشيم اندازه نخود


يا بزرگ باشيم قد يک غول


اندازه همیم ، وقتي که خاموش کنيم چراغ ها را

***

پولدار باشيم مثل پادشاه


يا آس و پاس باشيم عين گدا


قدر و قيمتمان يکي است ، وقتي خاموش کنيم چراغ ها را .

***سياه باشيم يا سفيد


سرخ باشيم يا زرد و نارنجي


يک رنگ مي بينندمان ، وقتي خاموش کنيم چراغ ها را

***پس خداوند اگر يک وقت بخواهد


رو به راه کند کارها را ، راهش شايد اين باشد


که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را

 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 23 اسفند1385  |
 ای ستاره ها

 

                                         ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
 با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
 آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
 از دو رویی و جفای سکنان خک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 23 اسفند1385  |
 

*********************************************************************

تو را به دادگاه خواهند کشید

     شاید به حبس ابد محکوم شوی

    جزِییات جنایتت معلوم نیست اما

                              اثر انگشتت را ... روی قلبی

 شکسته یافته اند!!!!

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 28 شهریور1385  |
 

******************************************************

هیچ گاه مغرور نشو برگها وقتی فکر می کنند طلا شده اند می افتند

بخشندگی را از گل بیاموز که حتی کفشی را که او را لگد کرده است خوش بو می کند

اگه روزی در بیابانی ماشینت بنزین تمام کرد و مجبور شدی به دنبال بنزین کیلومترها پیاده

بروی ناراحت نشو به معلولی فکر کن که آرزو دارد چند قدم بردارد

امروز همان فردایست دیروز منتظرش بودی

وقتی عشق بیدار شد عقلها همه در خواب رفتن

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

     بمون ولی بخاطر غرور خسته ام برو  

هرگزدستی رو نگیروقتي قصد شكستن قلبش رو داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي... هرگز نگو دوستش داري وقتي حقيقتا به اون اهميت نميدي... در باره ي احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداره... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري ...هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه... به كسي نگو تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر ميكني... قلبي رو قفل نكن وقتي كليدش رو نداري... كسي رو كه دوست داري به اين اسونيها از دست نده شايد هيچوقت كسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشي...

****************************************************

خدایا ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسيار است

                                 تو اگر مدارا نکنی ما را خدای ديگری کجاست

                                                      -*-*-*-*-*-*-*

خدايا به هر که ميوه سنگين عشق می دهی ٬ شاخه وجودش را می شکنی . تو خود مرهم شاخه های شکسته باش.

**********************

هر روز در دفتر قلبم غم را نقاشی می کنم و برای دلم که پر شده از قصه های تلخ زمانه

لالایی مرگ میخوانم . دیگر صمیمانه ترین آواز ها هم مرا به وجد نمی آورد. در دلم عشق

مرده است. اشک ها هم بهانه ایست برای تسکین درد جانکاه قلبم. درون سینه ام پر از

مهر است ولی چشمانم تشنه ی محبت. زمانه دست سخاوتش را به سویم دراز کرده و

هر چه توانسته مرا از غم لبریز کرده است......

 

وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند

گفتم تو کيستی ؟؟؟

گفت : غم!!

خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد

و حال که فکر می کنم می بینم که خو د عروسکی هستم به دست غم!!

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتاند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه ها دیگر دائما به آن ها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید به زودی خواهید مرد .
بلاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته ای دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و پس از مدتی مرد .
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش برداره اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : " مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟ "
معلوم شد قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
__________________
|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 24 اسفند1384  |
 

سخن بزرگان

 

نگذاریم تقویم وساعت ، این حقیقت را یادمان ببرد که لحظه لحظه زندگی ، یک معجزه است و در پس آن ، حقیقتی .

اج - جی - ولز

عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند ...

مارکوس بیکل

برای گسترش "طول" زندگی کاری از تو ساخته نیست . پس تا می توانی برای گسترش "عرض و ارتفاع"  آن تلاش کن .

بالزاک

چه بسا اشخاصی که تنها با طنین کلنگ گورکن از خواب غفلت بیدار می شوند .

ناپلئون بناپارت

اگر موفقیت را در زندگی A فرض کنیم ، A برابر است با X  به علاوه  Y به علاوه Z . و در این معادله X  یعنی وظایف ، Y  یعنی تفریح و Z  یعنی عبادت وخاموشی .

آلبرت انشتین

دانش انسان را از بلاها حفظ می کند .

غررالحکم و دررالکلم

انسان! خودت به یاری خود برخیز!

بتهوون

راهی که هزار کیلومتر باشد قدم به قدم پموده می شود .

مثل ژاپنی

باید بخواهیم تا بتوانیم!

رنه دکارت

فصیح ترین زبان عمل است.

شکسپیر

انسان بدرستی همان میشود که به آن فکر میکند .

ارل نایتینگل

ما آن چیزی هستیم که می اندایشیم هستی ما با افکارمان بلندی می گیرد دنیایمان با اندیشه همان ساخته می شود .

بودا

حقیقتی از این سراغ ندارم که انسان می تواند با تلاش زندگی خود را  متعالی سازد .

تورئو

هیچ چیز عوض نمی شود ! شما دیدتان را عوض کنید رمز کار این است .

کالوس کاستاندا

انسان همان چیزی است که باور دارد .

آنتوان چخوف

در هر کجا که هستید و با هر چه که در اختیار دارید کاری بکنید .

  تئودور وزد

خدا را شکر کنید که نعمات و موهبت هایش به علت بینش محدود ما متوقف نمی شود .

کاترین پندر
|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 10 اسفند1384  |
 

 

دید مجنون را یکی صحرا نورد---- در میان ِ بادیه  بنشسته  فرد

کرده صفحه ریگ وانگشتان قلم---- میزند بااشک خونین این رقم

گفت:ای مجنون شیدا چیست این---- مینویسی نامه بهر کیست این

گفت : مشق ِِ نام ِ لیلی  می کنم ---- خاطرِ خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست برمن کام او ---- عشق بازی می کنم با نام او  

        

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 10 اسفند1384  |
 

      گفتگو با خدا:

  خواب ديدم 

  در خواب با خدا گفتگويي داشتم

 خدا گفت: پس مي خواهي با من گفتگو كني؟

 گفتم: اگر وقت داشته باشيد  

 خدا لبخند زد

 وقت من ابدي است 

 چه سوالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟

 چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟

 خدا پاسخ داد.....

 اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند

 عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران كودكي را مي خورند

 اينكه سلامتيشان را صرف به دست آوردن پول مي كنند

 وبعد پولشان را حفظ سلامتي مي كنند

 اين كه با نگراني نسبت به آينده

 زمان حال فراموششان مي شود

 آنچنان كه ديگران در آينده زندگي مي كنند و نه در حال

 اين كه چنان زندگي مي كنند كه هرگز نخواهند مرد

 و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند

 خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم

 بعد پرسيدم.......

 به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي انسان را ياد بگيرند

 خداوند با لبخند پاسخ داد.

 ياد بگيرند كه نمي توانند ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد

 اما مي توان محبوب ديگران بود

 ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند

 و ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد

 بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد

 ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كرد

 و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد

 با بخشيدن بخشش ياد بگيرند

 ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند

 اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند

ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و ان را متفاوت ببينند

 ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

 و ياد بگيرند كه من اينجا هستم

هميشه......

 

 

 

                                                      

                                       

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 17 شهریور1384  |
 
                                        :behtarin doost kist    

behtarin doost,doostist ke betooni bahash rouye 1sakou saket beshini va chizi nagi,va vaghti azash door mishi hes koni ke behtarin goftogooye omret ro dashti

donbale negahha naro chon mitoonan goolet bezanan, donbale  darae naro chon oful mikone,donbale kasi bash ke baes beshe labkhand bezani,chon faghat ba 1labkhand mishe 1rooze tire ro roshan kard,kasi ro peyda kon ke toro shad kone va vaghean dooset dashte bashe.

daghayeghi tou zendegi hastan ke delet baraye kasi ounghadr tang mishe ke delet mikhad ouno az royat bekeshi biroon va touye donyaye vaghei baghalesh koni.royae ro bebin ke mikhay,jae boro ke doost dari,chizi bash ke mikhay,chon faghat ye joon dario ye shans baraye inke harchi doost dari anjam bedi

shadtarin afrad lozooman behtarin chizharo nadaran,ouna faghat az ounche tou raheshoon hast behtarin estefadaro mibaran.

shadi baraye ounae ke gerye mikonan ,ya ounae ke sadame mibinan zendehast.baraye ounae ke donbalesh migardan ya emtahanesh kardan, chon faghat ina hastan ke ahamiate digaran ro to zendegishoon mifahman. 

eshgh ba 1labkhand shoroo mishe va ba 1boose roshd mikone va ba ashk tamoom mishe.

roshantarin ayande hamishe rooye gozashteye faramoosh shode shekl migire,nemishe ta vaghti ke dardha va rangha ro door narikhti,touye zendegi be dorosti pish beri.

vaghti be donya oumadi to tanha kasi boodi ke gerye mikardi va baghie mikhandidan,say kon ye joori zendegi koni ke vaghti rafti tanha to bekhandi va baghie gerye konan.

lotfan in matn ro baraye ounae ke baratoon arzesh daran bekhoonin,baraye ounae ke zendegiye shoma ro laams kardan,va dooseshoon darin va ounae ke shoma mikhayd bedoonan ke shoma ghadre doosti ba ouna ro midoonin<{(

, )}>

                                                                    

                                              key?

            key roozegar mikhad ba ma doost bashe?

            key zendegi mikhad maro dark kone?

            key adama mikhan mano dark konan?

key adamha mikhan ba ham khoob bashan,key mikhan neghabe palid ro az sooratha bardaran?

           key ensanha mikhan be ham doroogh nagan?

                                              ...........................key va ki                                      

                                    :zendegi     

 zendegi kardan ba roozegari ke doost nadaram bardeye oun basham,moshkel ast!

zendegi kardan ba zamanaee ke aslan be moradam nist ro doost nadaram,

zendegi kardan ba adamaye dorooghgoo va az khod razi moshkel ast,

zendegi kardan ba dokhtarha va pesarhaye doroo moshkel ast,

zendegi kardan dar zendegi ke doosesh nadaram moshkel ast,

 

                                            

روزی که دلم پیش دلت بود گرو     دستان مرا سخت فشردی که نرو

روزی که دلت به دیگری مایل شد    کفشان مرا جفت نمودی که

                                       برو....

سلام به همه ی اونایی که به وبلاگ من سر می زنن و نظر یادشون نمی ره!!!!!!! من این وصیت نامرواز توی یه وب نوشتم بخونیدش چون خیلی با مزست:

۱ـقبر مرا نیم مترکمترعمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکترباشم.

۲ـبعد از مرگم انگشت های مرابه رایگان دراختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.

۳ـبه پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند  من به آن مشکوکم. 

۴ـورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

۵ـعبور هر گونه کابل برق-تلفن-لوله آب یا گازاز داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

۶ـبر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی گورستان را تماشا کنم.

۷ـکارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید شاید آنجا هم نیاز باشد!

۸ـمواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

۹ـروی تابوت و کفن من بنویسید:این عاقبت کسی است که زگهواره تا گوردانش بجست.

۱۰ـدوست ندارم مردم قبرم رالگدمال کنند. درچمنزار خاکم کنید!

۱۱ـکسانی که زیر تابوت مرا می گیرند باید هم قد باشند.

۱۲ـشماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

۱۳ـگواهینامه رانندگی ام را به یک آدم مستحق بدهید ثواب دارد.

۱۴ـدر مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

۱۵ـاز اینکه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می طلبم.

۱۶ـبه مرده شوری بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودرحساسیت دارم.

۱۷ـچون تمام آرزوهایم را به گور می برم سعی کنید قبرمرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد.

مهم نیست چند بهاردر کنار هم زندگی می کنیم مهم اینه که چند لحظه ی بهاری زندگی می کنیم. فقط ۲ثانیه طول می کشه که به عزیزت بگی دوست دارم. فقط ۳ثانیه طول می کشه تا امواج عشق را با نگاهت درمردمک های چشمانش بنشانی.فقط ۴ثانیه زمان می خواد دستانش را در دستانت بگیری تا قلبت از محبتش سیراب شود. تنها چند ثانیه طول می کشه که تلفنی بهش بگی دلم برات تنگ شده........... ولی وقتی عزیزتو از دست دادی ساعتها حسرت این ثانیه هارو می خوری!!!!!!!!!!!!!!!! این ثانیه های بهاری زیباترین لحظه های عمر ما هستند.

اگه يه روزديدی که وقتی داری رد می شی برمی گرده و نگات می کنه

بدون براش مهمی

اگه يه روزديدی که وقتی داری ميوفتی برمی گرده وبا عجله مياد سمتت

بدون براش عزيزي

اگه يه روز ديدي وقتي داري مي خندي برمي گرده ونگات مي كنه

بدون واسش قشنگي

اگه يه روز ديدي وقتي داري گريه مي كني برمي گرده ومياد باهات اشك مي ريزه

بدون دوست داره

اگه يه روز ديدي وقتي داري با يكي ديگه حرف مي زني تركت مي كنه

بدون عاشقته

اگه يه روز ديدي وقتي داري تركش مي كني برات فقط سكوت مي كنه

بدون ديوونته

اگه يه روز ديدي كه ازنبودت داغون شده

بدون براش همه چي بودي

اگه يه روز ديدي كه يه روز ازبي تو بودن مي ناله

بدون بدونه تو مي ميره

اگه يه روز ديدي كه بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده

بدون بدونه تو مرده

اگه يه روز ديديش كه يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش كشيدن بدون واسه خاطر تو

مرده . . .


       باز هم بگوودوباره بگوكه به من عشق مي ورزي وتكرار اين واژه بايد چون آواي فاخته اي  درآيد به   ياد داشته باش كه بدون آواي مداوم فاخته بهار هرگز با همه ي سبزي اش به كوه و دشت  دره وجنگل پاي نمي گذارد.

      عشق هيچ نمي دهد الا خودش و هيچ نمي ستاند مگر از خودش عشق مالك هيچ نيست و در تملك            كسي هم درنمي آيد:چرا كه عشق را عشق كافي است.

             كرامت من بي كرانه است چون دريا عشق من ژرف است باز چون دريا هرقدر به تو بيشتر  

            مي بخشم بيشتر دارم براي هر دوي ما بي انتها.

     

             اي زمان! آرام ما را دربر گير تا غريق موجهاي تو شويم آن چنان كه غرق رويا مي شويم.

       

             آن گاه كه عشق تو را مي خواند درپس او برو اگر چه راههاي عشق سخت و پر شيب است و آن گاه كه بال هايش تو را در خود مي پيچند آرام گير اگرچه شمشير پنهان بالهايش تو را زخم زن

               آيا قلبي را كه عشق مي ورزد؛ اما رام نمي شود و مي سوزد؛ اما هرگز نرم نمي شود 

               مي پذيري؟!

                اگر بايد مرا دوست بداري بگذارتا براي هيچ چيز جز عشق نباشد به من عشق بورز به خاطر عشق آنچه هميشگي است بايد عاشق باشي به خاطر عشق.

              


اگه فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره

يه كم بيشترفكر كني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره

اما اگه خيلي فكر كني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن نداره


اگر مي خواهيد كاري رو انجام بديد كه هيچ وقت انجام نداديد

بايد تبديل به انساني شويد كه هيچ وقت نبوديد.




 


       تولد با گریه.کودکی با بازی

      جوانی با شهوت. عشق با لذت. پیری با حسرت.

       تکرار تا بی نهایت...


هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل من یادش دادم وقتی شکست لبه ی تیزش دست اونی رو که شکستتش نبره.


گفت می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است؟

چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.


برای خواب معصومانه ی عشق کمک کن بستری از گل بسازیم

برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم

کمک کن سایه بونی از ترانه برای زخم شب مرحم بسازیم

بیا قسمت کنیم تنهاییمون ومیون سفره ی شب تو با من

بذار بین منو تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن

بیا قسمت کنیم تنهاییمون و میونه سفره ی شب تو با من

بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن


              بگذاشتيم غم تو نگذاشت مرا 

                                    حقا كه غمت از تو وفادارتراست.


جلوي من راه نرو شايد نتونم بهت برسم .پشتم راه نرو شايد نتونم رهرو خوبي برات باشم.

كنارم راه برو وبراي هميشه  دوستم باش.


مي گن عاشقه بارونن ولي وقتي بارون مياد چتر مي گيرن رو سرشون مي گن عاشقه برفن ولي طاقت يه گوله برف رو ندارن. مي گن عاشقه گلن ولي به راحتي اونو ازشاخه جدا مي كنن. مي گن عاشقه پرنده ن ولي اونارو تو قفس زنداني مي كنن و انتظاردارن نترسيم وقتي مي گن عاشقن.


 خوشبختي چيست؟

خوشبختي يعني بپذيري زندگي تو مال توست وآزاد هستي تا با اعمالي كه دوست داري آن را پيش ببري.

خوشبختي يعني خودت تصميم بگيري و زندگيت را براي خوشايند خودت زندگي كني.

خوشبختي يعني فراموش كردن اين باور كه كسي از راه مي رسد و به نجاتت بر مي خيزد و درها را برايت مي گشايد.

خوشبختي يعني تنهايي را از افتادن در هر دامي ارزشمندتر بيابي.

خوشبختي يعني قلبي را نشكني دلي را نرنجاني آبرويي را نريزي و ديگران از تو آسيبي نبينند. 

خوشبختي يعني خودت را بپذيري و براي بهتر نشان دادن خودت تلاش نكني كه ديگران را نفي كني و شكست دهي.

خوشبختي يعني ديگران پيروزيشان را بدون ترس ازحسد تو با تو جشن بگيرند.

خوشبختي يعني كمي دليرتر مهربان تر بخشنده تر و وفادارتر باشي.

خوشبختي يعني بداني كجا مي روي- كجا مي ماني- كي مي روي- كي باز مي گردي- بدون احساس گناه"نه" بگويي و بدون خودخواهي پاسخ مثبت بدهي.

خوشبختي يعني قبل از اينكه به فكر ديگران باشي قاضي زندگي خود باشي. 

خوشبختي يعني پذيرفتن اين واقعيت كه هيچ انساني كامل نيست و انسان ممكن الخطاست.

خوشبختي يعني باور كني كه تنها از اشتباهاتت مي تواني بياموزي و رشد كني.

خوشبختي يعني قلبت را بگشايي و احساسات مهرآميزت را بروز دهي.


                                    گفتم که از زندگی خستم

                                       گفتی که دل به تو بستم

                                         گفتم اين حرفا دروغه

                                       گفتي با تو زنده هستم

                        گفتي ازدوريت مي ميرم من به عشق تو اسيرم

                        گفتم از عشقت مي ترسم نا اميدو دل شكستم 

                              مي دونم وفا نكردم به تو اعتنا نكردم 

                          مي دونم دلت شكستست از تموم دنيا خستست 

                           يه روزي ميام پشيمون به سراغ تو و عشقم

                             مي بينم عشقي نمونده زير خاك هر چي داشتم


آنگاه عاشق مي شوي كه جز معشوق هيچ نبيني...عطرش را از دورحس كني...ذهنت را لبريز از خاطرات خوش كني و پراز ديدار او...سوار بر ابرها آسمانها را سپري كني وجهان را در برابر معشوق كوچك       ببيني.                                    


دوست آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد.دوست آن است كه هر لحظه به يادت باشد.

        دوست واقعي كسي است كه دست هاي تورا بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

                                         ***************


درخواب ناز بودم شبي...ديدم كسي در مي زند.در را گشودم روي او ديدم غم است در مي زند...اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا...غم با همه بيگانگي هر شب به ما سر مي زند...


                                           

                                                                        

                         

         

                               

  

                   

 

 

 

 

 

 

 

   

             

            

 

   

               

  

 

 

 

           

 

 

                   

 

 

 

                      

                                               

                                                           

  

 

 

                                                                                                  

                                                                                                   

                                                                                                                                     

 

 

                               

 

                         

                                                                      

                                                     

 

                                                                                

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 27 مرداد1384  |
 
 
بالا